آیات ولایت اهل بیت در قرآن کریم

آیات ولایت اهل بیت در قرآن کریم

آیات ولایت اهل بیت در قرآن کریم

توسط / اهل بیت / پنج شنبه, 02 اسفند 1397 ساعت 01:32

يـا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاُولِي الاَْمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنـازَعْتُمْ فِي شَيء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلا



اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را; و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوا الامر ] = اوصياى پيامبر[ را. و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر باز گردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد. اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است. «سوره نساء، آيه 59»

آيه فوق ـ كه نام ديگر آن «آيه اطاعت» مى باشد ـ يكى ديگر از آياتى است كه بروشنى بر ولايت امير المؤمنين (عليه السلام) دلالت دارد و نقطه اصلى بحث در اين آيه، جمله «اولى الامر» است، كه نظريّات مختلفى پيرامون آن مطرح شده است; بيان و شرح و نقد اين نظريّات خواهد آمد.

شرح و تفسير

اولوا الامر چه كسانى هستند؟

«يـا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُواالرَّسُولَ وَاُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ» ـ خداوند متعال در اين قسمت از آيه شريفه، كه خطاب به تمام مؤمنان به اسلام در سراسر عالم و در همه زمانها تا روز قيامت است، اطاعت مطلق و بى چون چرا از سه كس را بر مؤمنان لازم و واجب شمرده است:
نخست اطاعت از خداوند و سپس اطاعت از پيامبرش و سوم اطاعت از اولى الامر.
«فَاِنْ تَنـازَعْتُمْ فِي شَيء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ» ـ در قسمت دوم آيه، مرجع مسلمانان را به هنگام اختلافات و منازعات مشخّص مى كند، گويا يك سيستم قضائى مستقلّى را براى آنها پايه گذارى مى كند; مى فرمايد: اگر در چيزى نزاع و اختلاف داشتيد در مورد آن از خداوند و پيامبرش داورى بطلبيد و مسائل اختلافى خويش را در نزد بيگانگان از اسلام مطرح نكنيد.
با توجّه به اين كه قيد ايمان به خدا و آخرت آمده است، معلوم مى شود كه مسلمانانى كه در مسائل اختلافى به غير منابع و محاكم اسلامى رجوع مى كنند مؤمن به خدا و آخرت نيستند.
نكته قابل توجّه ديگر اين كه: در صدر آيه و در رديف كسانى كه اطاعت از آنها واجب شمرده شده، نام اولى الامر به چشم مى خورد; ولى در ذيل آيه، كه مرجع دعاوى و داورى را معيّن مى كند، اولى الامر نيامده است، اين مطلب، يكى از سؤالات مهمّى است كه در تفسير آيه شريفه فوق مطرح مى باشد و انشاء الله در مباحث آينده پيرامون آن بحث خواهيم كرد.
«ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلا» ـ اين جمله در حقيقت تعليل دو جمله قبل است.
چرا مؤمنان بايد از خدا و پيامبر و اولى الامر اطاعت كنند؟
چرا در منازعات و اختلافات، داورى غير از خدا و رسولش انتخاب نكنند؟
زيرا اين كار براى مؤمنان بهتر و عاقبت و سرانجامش خوشتر و نيكوتر است.

محدوده اطاعت از اولوا الامر

گره اصلى آيه و نقطه مبهم آن، جمله فوق است. اگر مشخّص شود كه منظور از اُولواالامر كيست، تفسير آيه واضح و روشن خواهد شد. بدين جهت مفسّران به گفتگو پيرامون مصداق اولواالامر پرداخته اند و نظريّات مختلفى، بالغ بر هفت نظريّه، ارائه كرده اند.
سؤال : قبل از پرداختن به نظريّات مفسّران پيرامون معناى اولواالامر، پاسخ يك سؤال، كه در فهم معناى «اولواالامر» نيز دخالت زيادى دارد، بايد روشن شود و آن اين كه: آيا اطاعت از اولوا الامر مقيّد به قيود و مشروط به شرايطى است، يا اطاعت از او همانند اطاعت از خدا و رسولش مطلقاً واجب است؟ به تعبير ديگر، آيا اطاعت از اولوا الامر از نظر زمانى، مكانى، و غير آن، مقيّد است، يا در هر زمان و مكان و تحت هر شرايطى لازم است؟
پاسخ : ظاهر آيه شريفه اين است كه اطاعت از اولواالامر مطلق است و مقيّد به هيچ قيد و مشروط به هيچ شرطى نيست. به تعبير ديگر، اطاعت از اولى الامر در اين آيه مقيّد به عدم اشتباه و خطاء اولواالامر نشده است و به تعبير سوم، همانگونه كه اطاعت از خدا و رسولش مطلقاً واجب شمرده شده است، اطاعت از اولى الامر كه در رديف آنها قرار گرفته، نيز به صورت مطلق واجب است; بنابراين، بناچار بايد اولى الامر معصوم باشد، چون اطاعت بى قيد و شرط جز از معصوم ممكن نيست; زيرا نمى توان به صورت بى قيد و شرط از شخصى كه خطا و اشتباه مى كند، اطاعت و پيروى نمود. بدين جهت ما معتقديم كه اگر قاضى در صدور رأى خطا كند و طرف دعوى يقين به خطاى قاضى در صدور رأى داشته باشد، به صرف رأى او نمى تواند ذى نفع گردد و طرف مقابل خود را محكوم كند.
حتّى مراجع تقليد، كه پيروى از آن بزرگواران بر مقلّدين آنها لازم است، اگر خطايى بكنند در آن مسأله قابل پيروى نيستند، مثل اين كه رؤيت ماه براى مرجع تقليدى در شب سى ام ماه مبارك رمضان ثابت نشود و حكم كند مردم روز سى ام را روزه بگيرند، ولى برخى از مقلّدين با چشم خود ماه شوّال را در شب سى ام ببينند، در اينجا اين دسته از مقلّدين نمى توانند از مرجع خويش پيروى كنند و روزه بگيرند، بلكه بايد روزه خود را بخورند، چون معتقدند مرجع تقليدشان در اين مسأله خطا كرده است.
بنابراين، اطاعت مطلق و بى چون و چرا، تنها از معصومين جايز است و نسبت به غير معصوم جايز نيست و از آنجا كه خداوند اطاعت از اولى الامر را بصورت مطلق لازم كرده، نتيجه مى گيريم كه اولى الامر بايد معصوم باشد.

نظرات مختلف پيرامون اولوا الامر

در مورد تفسير اولوا الامر ـ همانگونه كه گذشت ـ نظريّات مختلفى است، كه به چند نمونه آن اشاره مى كنيم:
1ـ منظور از اولوا الامر زمامداران جامعه هستند ـ هر كسى به هر شكلى زمامدار جامعه اسلامى شود و زمام امور مسلمين را به دست گيرد، او «اولوا الامر» خواهد شد و بايد بدون قيد و شرط اطاعت شود، حتّى اگر با زور شمشير و بدون خواست و اراده مردم حاكم گردد و فاسق ترين افراد باشد! بنابراين، امثال مغولها و چنگيزها هم اگر مسلّط بر جامعه اسلامى شوند، اطاعتشان واجب است!
تعداد قابل ملاحظه اى از دانشمندان اهل سنّت طرفدار اين نظريّه هستند.
ولكن آيا هيچ عقل سليمى اين سخن را مى پذيرد؟
مگر خداوند پيامبرش (صلى الله عليه وآله) را براى اقامه قسط و برپايى عدل و داد(1) نفرستاده است؟ پس چگونه شخصى ظالم مى تواند جانشين پيامبر گردد و ريشه عدالت و قسط را بسوزاند؟
چنين تفسيرى از اولوا الامر با كدام يك از برنامه هاى سازنده و اميد بخش اسلام سازگار است؟ آيا گويندگان اين سخن حقيقتاً معتقدند كه اگر حاكم ظالمى با زور شمشير بر جامعه اسلامى مسلّط شد و تمام ارزشهاى اسلامى را زير پا نهاد، منكرات را علنى كرد، معروف را از بين برد، واجبات الهى را پرده درى كرد، بايد به چشم اولوا الامر و جانشين پيامبر به چنين انسان ظالم و منحرف و كافرى نگاه كرد و بى قيد و شرط از او اطاعت كرد؟!
متأسّفانه جواب اين آقايان مثبت است و افراد فاسد و ظالمى، چون معاويه و پسرش را اولوا الامر دانسته اند!
اى كاش هيچ يك از دانشمندان مسلمان چنين تفسيرى براى آيه ذكر نمى كردند.
________________________________________
1 . اين مطلب در آيه شريفه 25 سوره حديد آمده است.

 

2ـ برخى ديگر از مفسّران عقيده فوق را مردود دانسته و معتقد به عصمت اولوا الامر شده اند ـ و از آنجا كه انسانها غالباً خطا كار و غير معصوم هستند، بنابراين مراد از اولواالامر «كلّ جامعه اسلامى» است و روشن است كه «امّت اسلامى» از عصمت برخوردار است و امكان ندارد تمام مردم مسلمان خطا كنند. هر چند تك تك افراد جامعه خطا كارند! بنابراين، همانگونه كه اطاعت از خدا و رسول (صلى الله عليه وآله) لازم است، پيروى از امّت اسلامى نيز واجب است!
ولكن در جواب اين نظريّه عرض مى كنيم كه: چگونه مى توان نظريّه مجموعه امّت اسلامى را در مسئله اى تحصيل كرد و به دست آورد؟ آيا به دست آوردن آراء و نظريّات تمام امّت اسلامى لازم نيست؟ اگر گفته شود نظريّه تك تك مسلمانان لازم نيست، بلكه مسلمانان نمايندگانى انتخاب مى كنند و اتّفاق و اجماع نمايندگان امّت اسلامى كافى است. مى گوئيم: آيا به دست آوردن اتّفاق آراء، حتّى از نمايندگان امّت اسلام (نه همه مسلمانان) امكان پذير است؟
غالباً تحصيل اتّفاق آراءِ حتّى نمايندگان امّت اسلامى نيز امكان پذير نيست; اگر گفته شود كه اتّفاق آراء لازم نيست، بلكه معيار اكثريّت است، هر گاه اكثريّت نمايندگان امّت اسلامى به مسئله اى رأى مثبت دادند، تبعيّت از آنها به عنوان اولواالامر لازم است! آيا حقيقتاً معناى اولى الامر اكثريّت نمايندگان امّت اسلام است؟
3ـ برخى پا را از اين فراتر نهاده اند و بر اثر خودباختگى در برابر فرهنگهاى بيگانگان، دموكراسى غربى را مصداق اولوا الامر شمرده اند!
آيا اين گونه نظرها و تفسيرها، تفسير به رأى نيست؟! آيا اينها پيشداوريهاى تحميل شده بر قرآن نمى باشد؟! آيا اين برداشتها كم لطفى به قرآن نيست؟!
گذشته از همه اينها، دموكراسى غربى آش دهان سوزى نيست! آنها خود نيز قبول دارند كه چيز ايده آلى نيست و از بابت ناچارى و اضطرار به آن پناهنده شده اند، چون در شرايط فعلى اگر به دموكراسى غربى پناهنده نمى شدند گرفتار بدتر از آن مى شدند و از باب پياده كردن «اقلّ الضّررين» آن را عملى كردند و گرنه كدام انسان عاقلى مى پذيرد كه از مجموع 100% مردم يك كشور، 50% در انتخابات شركت كنند و 26% به يك نفر و 24% به شخص ديگرى رأى دهند، آنگاه منتخب 26% مردم، حاكم بر 100% مردم شود! آيا اين عدالت است!؟
خود باختگان در مقابل دموكراسى غربى، آمريكا را مهد اين مطلب مى دانند و خوشبختانه با افتضاح و رسوايى اخير، كه در جريان انتخابات آمريكا پيش آمد، ماهيّت حقيقى اين نوع دموكراسى براى همگان روشن و هويدا شد. آنها كه تمام صنعت و ادارات و كشور خود را با سيستم هاى كامپيوترى اداره مى كنند بر سر شمارش ده الى پانزده هزار برگه رأى دعوى دارند، كه آيا آن را با دست بشمارند و يا با كامپيوتر محاسبه كنند! اين دعوى چه معنى دارد! كارى كه به هر شكلى انجام دهند نهايتاً در يك روز به اتمام مى رسد، چقدر دعوى و گفتگو و اختلاف بر سر آن به وجود آمده، به گونه اى كه گوش جهانيان را كر كرده است!
اين گونه امور نشانگر بى اعتمادى مدّعيان دموكراسى و مردم سالارى به خويشتن و صنايع خويشتن است! دنيا بايد بر اين دموكراسى و انتخابات بخندد! و محقّقان بايد اين حادثه را موشكافانه بررسى كنند تا ماهيّت مدّعيان دموكراسى براى همه، مخصوصاً براى كسانى كه آنجا را كعبه آمال خود مى دانند، روشنتر شود. و انصافاً كه تفسير اولوا الامر به دموكراسى خلاف ظاهر آيه شريفه، بلكه ظلم و ستمى بزرگ به قرآن مجيد است.
4ـ نظريّه تمام علماى شيعه اين است كه اولواالامر بايد معصوم باشد و نمى تواند بيش از يك فرد در هر عصر و زمانى باشد. و آن شخص در عصر پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و پس از او ائمّه يازدهگانه(عليهم السلام) مى باشند.
توضيح بيشتر : الف ـ همانگونه كه گذشت، اولوا الامر به مقتضاى آيه شريفه، و به تعبير سوم، تقوى مراتب مختلفى دارد; يك مرحله آن پرهيز از گناهان كبيره است، به گونه اى كه اگر هم اتّفاقاً مرتكب شود فوراً از آن توبه مى كند; در مرحله ديگر علاوه بر اين كه گناهان كبيره را انجام نمى دهد، از گناهان صغيره نيز اجتناب و خوددارى مى كند و در صورت ارتكاب توبه مى كند. مرحله سوم، كه از دو مرحله قبل بالاتر است، اين كه علاوه بر ترك گناهان كبيره و صغيره، مرتكب مكروهات نيز نمى شود. مراتب تقوى به همين شكل بالا مى رود تا به اوج آن، يعنى عصمت مطلق از گناهان و خطاها و اشتباهات، مى رسد. بنابراين، عصمت، آن گونه كه برخى گمان كرده اند، نوعى جبر نيست; بلكه عاليترين مرحله تقوى است.
ب ـ اولوا الامرِ معصوم ـ همانطور كه شرح آن گذشت ـ كلّ امّت اسلامى يا علماء و انديشمندان آنها به عنوان نمايندگان امّت اسلامى يا اكثريّت آنها نمى تواند باشد، بلكه بايد شخصى خاص و فرد معيّنى باشد.
ج ـ از آنجا كه عصمت يك قدرت معنوى و عاليترين مرحله تقوى است و اين معيار براى انسانهاى معمولى و همه مردم قابل تشخيص نيست، اولوا الامر معصوم بايد از ناحيه خداوند، يا پيامبر (صلى الله عليه وآله)، يا معصوم ديگرى، كه عصمتش ثابت شده است، معرّفى گردد.
نتيجه اين كه: اوّلا : اولوا الامر بايد معصوم باشد; ثانياً : بايد فرد خاص و معيّنى باشد; و ثالثاً : تعيين معصوم و اولوا الامر بايد از سوى خداوند عالم باشد.
* * *
در اينجا بايد به سراغ قسمت دوم بحث، يعنى رواياتى كه در شأن نزول آيه وارد شده برويم و ببينيم كه آيا در روايات مصداق اولوا الامر مشخّص شده و خداوند متعال، يا پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) چنين معصومى را تعيين نموده است؟

تفسير آيه در سايه روايات

روايات مختلفى در معرّفى شخص معصوم مورد نظر در آيه «اطيعوا الله...» وجود دارد، كه مهمتر از همه آنها «حديث ثقلين» است.
طبق اين حديث، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) در اواخر عمر شريف خويش فرمودند:
إِنّي قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمُ الثِّقْلَيْنِ مـا إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمـا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي... كِتـابَ اللهِ... وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي(1)
من از ميان شما (به جهان آخرت) مى روم و دو چيز گرانبها و پر ارزش از خود به يادگار مى گذارم. نخست كتاب خدا قرآن مجيد و ديگر اهل بيتم، تا زمانى كه به اين دو چنگ بزنيد (و در سايه آن حركت كنيد) گمراه نمى شويد.
معناى حديث اين است كه قرآن مصون از خطا و اشتباه است، بدين جهت كسى كه در سايه آن حركت كند مصون از خطاست، پس لابد اهل بيت هم بايد معصوم از خطا و اشتباه باشند، تا اين كه تمسّك جويان به او هم مصون از خطا باشند و الاّ معنى ندارد كه اهل بيت معصوم نباشند، امّا كسى كه از آنها پيروى مى كند مصون از خطا باشد.
پس طبق اين روايت، اهل بيت عصمت و طهارت معصوم هستند، و همانطور كه در شرح آيه «اطيعوا الله...» گفتيم اولوا الامر بايد يك فرد معصوم منتخب از ناحيه خدا باشد، پس لابد آن شخص ائمّه معصومين(عليهم السلام) يكى پس از ديگرى است.

________________________________________
1 . ميزان الحكمه، باب 161، حديث 917.

 

اهمّيّت حديث ثقلين
حديث ثقلين از احاديث بسيار مهمّى است كه در موضوع ولايت و امامت، يا بى نظير است و يا بسيار كم نظير مى باشد. اين حديث از نظر دلالت بسيار قوى و روشن مى باشد و از نظر سند روايت متواترى است كه در منابع عامّه و خاصّه (سنّى و شيعه) به صورت گسترده مطرح شده است. و از مجموع مصادر و منابع اين روايت استفاده مى شود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) نه يك بار بلكه بارها اين حديث را فرموده اند. روايت فوق در منابع دست اوّل و معتبر شيعه («تهذيب الاخبار»، «الاستبصار»، «الكافى» و «من لا يحضره الفقيه»(1)) و اهل سنّت، كه همان «صحاح ستّه» مى باشد، آمده است. صحاح ستّه عبارت است از:
1 ـ «صحيح بخارى»، كه مهمترين كتاب در بين اين شش كتاب است و نويسنده آن، بخارى، در سال 256 هـ . ق وفات يافته است.
2 ـ «صحيح مسلم»، كه پس از صحيح بخارى، از اعتبار بيشترى برخوردار است. مؤلّف اين كتاب، مسلم بن حجار، در سال 261 هـ . ق فوت كرده است. اين دو كتاب را «صحيحين» و مؤلّفان آن دو را «شيخين» مى گويند.
3 ـ «سنن ابن داود»، تاريخ وفات ابن داود سال 275 هـ . ق است.
4 ـ «سنن تِرْمَذى»، ترمذى در سال 279 هـ . ق فوت كرده است.
5 ـ «سنن نَسائى»، او (نسائى) در سال 303 هـ . ق وفات يافته است.
6 ـ «سنن ابن ماجه»، «ابن ماجه» متوفاى سال 273 هـ . ق است.
تمام روايات كتابهاى شش گانه فوق از نظر اهل سنّت معتبر است، ولى تمام روايات معتبر آنها منحصر به اين شش كتاب نيست، بدين جهت شخصى به نام
________________________________________
1 . «تهذيب» و «استبصار» تأليف شيخ طوسى(رحمه الله)، و «كافي» تأليف مرحوم كلينى(رحمه الله) و «من لا يحضره الفقيه» نوشته شيخ صدوق(رحمه الله) است كه هر سه از اعاظم و استوانه هاى شيعه مى باشند. لازم به تذكّر است كه: اين كه گفته شده اين چهار كتاب، كتابهاى معتبر و دست اوّل شيعه است بدين معنى نيست كه تمام روايات مطرح شده در اين كتب معتبر و صحيح است و نيازى به بررسى سند آنها نيست، بلكه مقصود اين است كه غالب روايات آن معتبر است كه پس از بررسى سند روايات مشخّص مى شود.

«حاكم» كتابى به نام «مستدرك الصّحيحين» نوشته و روايات معتبرى كه در «صحيح بخارى» و «مسلم» نيامده را جمع آورى كرده و در اين كتاب آورده است.(1)
نويسنده اين كتاب مى گويد: «تمام رواياتى كه در مستدرك الصّحيحين آمده، با معيارهاى «بخارى» و «مسلم» در صحيحين منطبق است.»
روايت ثقلين در سه كتاب از كتابهاى هفتگانه فوق، يعنى صحيح مسلم، سنن ترمذى(2) و مستدرك الصّحيحين(3) آمده است; به روايتى كه در صحيح مسلم آمده است توجّه كنيد:
«يزيد بن حيّان» مى گويد: به همراه «حصين بن سبرة» و «عمر بن مسلم» به نزد صحابى معروف پيامبر «زيد بن ارقم» رفتيم، هنگامى كه نزد او نشستيم، حصين به او گفت: اى زيد بن ارقم! توبه افتخارات بزرگى دست يافته اى، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را زيارت نموده اى، از او حديث شنيده اى، در ركابش جنگيده اى، در پشت سر او نماز خوانده اى، براستى كه اين مفاخر بزرگى است! اكنون حديثى از آنچه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيده اى براى ما نقل كن.
زيد بن ارقم گفت: سنّ من بالا رفته و بر اثر پيرى برخى از آنچه را از آن حضرت شنيده ام فراموش كرده ام. سپس حديث زيرا را براى ما نقل كرد:
روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در صحراى غدير خم به سخنرانى پرداخت و پس از حمد و ستايش پروردگار و بيان مواعظ و تذكّراتى فرمود:
أَيُّهَا النّـاسُ! فَإِنَّما أَنَا بَشَرٌ يُوشَكُ أَنْ يَأْتِيَ رَسُولُ رَبّي فَأُجِيبَ وَأَنَا تـارِكٌ فِيكُمْ ثِقْلَيْنِ أَوَّلُهُما كِتـابُ اللهِ فِيهِ الْهُدى وَالنُّورُ فَخُذُوا بِكِتـابِ اللهِ وَاسْتَمْسِكُوا بِه»
________________________________________
1 . ابن ابى الحديد مى گويد: از استادم عبد الوهّاب سؤال كردم كه: آيا تمام احاديث صحيح و معتبر در صحاح ستّه آمده است، يا روايات معتبر منحصر به آنچه در اين كتب آمده نيست؟ گفت: روايات معتبر فراوان ديگرى است كه در اين كتابها نيامده است. گفتم: حديث نبوى «لا سيف الاّ ذو الفقار و لافتى الاّ على» (كه درشأن علىّ بن ابى طالب(عليه السلام) وارد شده است) صحيح و معتبر است؟ گفت: آرى صحيح و معتبر است و چه بسيار روايات صحيحى كه در صحاح ستّه نيامده است!
2 . سنن ترمذى، جلد 5، صفحه 662، حديث 3786 (به نقل از پيام قرآن، جلد 9، صفحه 64).
3 . مستدرك الصحيحين، جلد اوّل صفحه 93 و جلد سوم، صفحه 109 .

فَحَثَّ عَلى كِتابِ اللهِ وَرَغَّبَ فِيهِ» ثُمَّ قالَ: «وَأَهْلُ بَيْتي اُذَكِّرُكُمُ اللهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي...
اى مردم! من همچون شما بشرى هستم و مرگ من نزديك است، آماده مرگ هستم; و من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مى گذارم، يكى از آنها قرآن مجيد است، كتابى كه هدايت و نور است; كتاب خدا را چنگ بزنيد و به آن تمسّك جوئيد.
زيد در ادامه مى گويد: پيامبر در مورد كتاب خدا مردم را تشويق و ترغيب كرد و سپس فرمود:
«و ديگرى اهل بيتم را در ميان شما به يادگار مى گذارم»
و سپس سه بار فرمود:
«خداوند را در مورد اهل بيتم به خاطر داشته باشيد.»(1)

علاوه بر سه كتاب فوق، روايت مزبور در خصائص نسائى نيز آمده است.(2)جالب اين كه، ابن حجر، كه مردى بسيار متعصّب است و كتابى بر ضدّ شيعه به نام «الصّواعق المحرقه» نوشته و مطالب زيادى در آن كتاب عليه شيعه آورده، نيز روايت فوق را نقل كرده است!(3)
جالبتر اين كه ابن تيميّه، بنيانگذار فرقه منحرف وهابيّت، در كتاب خويش «منهاج السّنّه» نيز روايت ثقلين را نقل نموده است!(4)
خلاصه اين كه، حديث زيبا و پر معناى ثقلين، روايت متواترى است كه در كتابهاى شيعه و اهل سنّت بطور گسترده نقل شده است.(5)
اين مطلب نشان مى دهد كه روايت مذكور اهمّيّت خاص و ويژه اى دارد، لهذا امام راحل، قدّس سرّه، وصيّتنامه تاريخى خويش را با اين حديث شريف شروع
________________________________________
1 . صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 1873 .
2 . خصائص نسائى، صفحه 20 (به نقل از پيام قرآن، جلد9، صفحه 66).
3 . الصّواعق المحرقة، صفحه 226، طبع عبد اللّطيف مصر (به نقل از پيام قرآن، جلد 9، صفحه 67).
4 . منهاج السّنّة، جلد 4، صفحه 104 (به نقل از پيام قرآن، جلد 9، صفحه 69).
5 . علاوه بر كتابهاى فوق، مى توان حديث ثقلين را در كتابهاى مهمّ ديگر اهل سنّت نيز يافت. شرح اين مطلب را در كتاب پيام قرآن، جلد 9، صفحه 62 به بعد و احقاق الحق، جلد 4، صفحه 438 به بعد مطالعه فرمائيد.

 

مى كند; چون او صرّاف سخن است و مى داند كه اين حديث، روايت محكمى است كه جاى هيچ گونه شك و ترديد ندارد.
به وسيله حديث ثقلين ثابت مى شود كه اولوا الامر، ائمّه اطهار(عليهم السلام) هستند، كه هر كدام در زمان خويش واجب الاطاعه بوده اند و پيروى از آنها بدون هيچ قيد و شرطى لازم بوده است.
علاوه بر حديث ثقلين، روايات خاصّ ديگرى نيز داريم، كه در شأن آيه شريفه وارد شده است.
در اينجا به دو نمونه آن اكتفا مى كنيم:
1ـ شيخ سليمان حنفى قندوزى در «ينابيع المودّة» صفحه 116، مى نويسد:
شخصى از امام علىّ بن ابى طالب(عليه السلام) سؤال كرد: كمترين چيزى كه انسان را از خطّ صحيح خارج مى كند و او را جزء گمراهان قرار مى دهد چيست؟ حضرت فرمودند: اين كه حجّت الهى را فراموش كند و از او اطاعت ننمايد، هر كس از حجّت الهى اطاعت نكند گمراه است.
آن شخص دوباره پرسيد: توضيح بيشترى بدهيد، اين حجّت الهى كه اشاره كرديد كيست؟
حضرت فرمود: همان كس كه در آيه 59 سوره نساء، به عنوان اولوا الامر از او ياد شده است.
سؤال كننده براى بار سوم پرسيد: اولوا الامر چه كسى است؟ لطفاً روشنتر بيان كنيد.
امام در پاسخ فرمودند: همان كسى است كه پيامبر بارها درباره اش فرمود:
إِنّي تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلّوا بَعْدِي إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمـا كِتـابَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتي
حجّت كسى است كه در اين حديث آمده است، اولواالامر شخصى است كه در اين روايت مطرح شده است.
در اين روايت پيوند و ارتباط بين حديث ثقلين و اولوا الامر بوضوح بيان شده است.
2ـ ابوبكر مؤمن شيرازى از ابن عبّاس چنين نقل مى كند:
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به هنگام عزيمت به جنگ تبوك تصميم گرفت على(عليه السلام) را در مدينه به جاى خود بگذارد و با بقيّه مسلمانان به سمت ميدان جنگ تبوك برود.(1) على(عليه السلام) (با اين كه فلسفه اين كار پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مى دانست، ولى براى اين كه جلوى تبليغات سوء منافقان را بگيرد) به پيامبر عرض كرد: من را در مدينه در كنار زنها و بچّه ها مى گذاريد و از فضيلت اين جهاد بزرگ محروم مى كنيد و همراه ساير مسلمانان به جنگ مى رويد!
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پاسخ فرمود:
أَمـا تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزَلَةِ هـارُونَ مِنْ مُوسى، حِينَ قـالَ: اُخْلُفْنِي في قَوْمِي وَأَصْلِحْ، فَقـالَ عَزَّ وَجَلَّ وَاُولُوا الاَْمْرِ مِنْكُمْ

آيا راضى نمى شوى كه نسبت تو به من، همانند نسبت هارون با موسى باشد، به هنگامى كه عازم كوه طور شد (و از ايجاد آشوب و بلوا در قومش بيمناك بود و چنين هم شد و داستان گوساله سامرى پيش آمد، بدين جهت) به برادرش هارون گفت: تو جانشين من در قوم و قبيله ام باش و مواظب امور باش تا بازگردم. خداوند نيز در اين باره مى فرمايد: و اولوا الامر منكم.(2)

يعنى اولوا الامر ناظر به كار توست و تو اولوا الامر هستى.
نتيجه اين كه، آيه شريفه با قطع نظر از روايات دلالت دارد كه اولوا الامر بايد شخص معيّن و معصومى باشد كه از سوى پروردگار نصب شده باشد و در سايه روايات فهميديم كه منظور از آن فرد معيّن و منصوب از ناحيه خداوند متعال، ائمّه دوازدهگانه شيعه، يعنى على (عليه السلام)و يازده فرزندش، مى باشند.
________________________________________
1 . علّت اين كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) على (عليه السلام) را در مدينه به جاى خود گذاشت اين بود كه ميدان جنگ تبوك فاصله زيادى از مدينه داشت و احتمال اين كه در غيبت پيامبر و مسلمانان، منافقانى كه در مدينه باقى مى ماندند با منافقان خارج از مدينه همدست شوند و بلوايى بپا كنند، وجود داشت. بدين جهت قوى ترين فرد امّت خويش را به جاى خويش نهاد.
2 . احقاق الحق، جلد 3، صفحه 435.


پيام هاى آيه

1ـ مهمترين پيام آيه شريفه اين است كه مسلمان بايد در مقابل احكام اسلامى كاملا تسليم باشد و دستورات خداوند و پيامبرش را بدون چون و چرا عمل كند، نه اين كه گزينشى عمل كند و به دستوراتى كه مطابق ميل وسليقه اش باشد عمل نمايد و تسليم آن باشد، ولى در مقابل آنچه بر خلاف ميل و هواى نفسش باشد تسليم نباشد و عمل نكند; چنين شخصى بطور قطع مسلمان حقيقى و واقعى نيست.
قرآن مجيد در اين باره تعبير زيبايى دارد، خداوند در آيه 65 سوره نساء مى فرمايد:
فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّـا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً
به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند; و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند; و كاملا تسليم باشند.
اين آيه شريفه ملاك بسيار خوب و دقيقى براى تشخيص مقدار تسليم بودن انسان است; طبق اين آيه شريفه، مسلمان واقعى بعد از حكم و داورى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، هر چند بر ضرر وى باشد، نه تنها ابراز ناراحتى نمى كند، بلكه به درجه اى از تسليم رسيده، كه در اعماق قلبش هم ناراضى و ناراحت نمى شود! يعنى در عمل و گفتار و درون قلب هم تسليم خداوند است. و اگر اينطو نباشد و در مورد حكمى از احكام اسلام در اعماق قلبش ناراحت و ناراضى باشد هنوز تسليم واقعى نشده است. مسلمان بايد پسندد آنچه را جانان مى پسندد، نه آنچه را هواى نفسش مى خواهد!
حضرت على(عليه السلام) در حديث زيبايى مى فرمايد:
لاَنْسُبَنَّ الاِْسْلامَ نِسْبَةً لَمْ يَنْسُبْهـا أَحَدٌ قَبْلي: الاْسْلامُ هُوَ التَّسْلِيمُ، وَالتَّسْلِيمُ هُوَ الْيَقينُ، وَالْيقينُ هُوَ التَّصْدِيقُ، وَالتَّصْدِيقُ هُوَ الاِْقرارُ، وَالاْقرارُ هُوَ اْلأَداءُ، وَالاَْداءُ هُوَ الْعَمَلُ(1)
من اسلام را آنچنان براى شما تفسير كنم كه هيچ كس قبل از من چنين تفسيرى از اسلام نكرده باشد: اسلام تسليم مطلق و بى چون و چرا در مقابل فرمان خداست (به شكلى كه همه وجودش تسليم باشد) و تسليم عبارت از يقين است (چون تا انسان يقين به چيزى نداشته باشد نمى تواند تسليم مطلق آن باشد، بنابر اين تسليم فرع بر يقين است) و يقين زائيده تصديق و علم است (زيرا تا علم نباشد يقين حاصل نمى شود) و تصديق و علم بدون اقرار ارزشى ندارد (زيرا علمى كه در درون قلب است و منتشر نمى شود ارزشى ندارد) و اقرار همان احساس مسؤوليّت است (يعنى اقرار و انتشار علم بايد توأم با احساس مسئووليّت باشد) و احساس مسؤوليّت همان عمل است (زيرا احساس مسؤوليّت بدون عمل، معنى و مفهومى ندارد).
طبق اين روايت زيبا، اسلام از نهانخانه قلب انسان شروع مى شود و جوانه مى زند و مراحل مختلف را طى مى كند تا به مرحله عمل ختم مى شود; يعنى، اسلام بدون اعتقاد قلبى و صرف انجام اعمال و عبادات كافى نيست، همانگونه كه اعتقادات تنها بدون انجام عبادات و وظائف عملى نيز كفايت نمى كند. بنابراين، اسلام مجموعه اى از اعتقادات و اعمال است كه هر دوى آن لازم مى باشد.
2ـ كلمه «امر» داراى بار مثبتى است، در اين كلمه قدرت و قوّت نهفته است. و اين بدان معنى است كه اولواالامر بايد از موضع قدرت و قوّت و حاكميّت صحبت كند، نه اين كه از مردم خواهش و تمنّا و التماس كند. اين معنى در «امر» به معروف هم وجود دارد، «اَمرِ» به معروف نيز بايد از موضع قدرت باشد; ولى بايد توجّه داشت كه انجام كارى از موضع قوّت و قدرت، منافاتى با مدارا نمودن و به نرمى رفتار كردن ندارد، داستان معروف امام حسن مجتبى(عليه السلام) شاهد خوبى بر اين مطلب است. به اين داستان توجّه كنيد:
مرد شامى كه بر اثر خشم و غضب بسان كوره اى داغ و سوزان بود، با اين برخورد الهى و خدايى امام، تمام خشم و غضبش فروكش كرد، گوئى ظرفى از آب خنك بر روى او ريخته اند! او با اين برخورد منقلب شد (شايد با خود گفته باشد: خدايا آنچه را مى بينم در خواب است يا بيدارى؟ شخص قدرتمندى كه مى تواند در مقابل اين همه توهين و ناسزا مرا مجازات كند، اين چه برخورى است كه مى كند؟!)
مرد شامى گفت: يا بن رسول الله! لحظه اى كه شما را ديدم (بر اثر تبليغات سوئى كه در شام شده بود) بدترين مردم در نزد من بوديد! ولى اكنون (كه اين برخورد خوش و غير منتظره را فرموديد) بهترين مردم روى زمين در نزد من هستيد!(2)
________________________________________
1 . نهج البلاغة، كلمات قصار، كلمه 125 .
2 . منتهى الآمال، جلد 1، صفحه 417.

خوانندگان محترم! فاصله بين بهترين مردم روى زمين، با بدترين مردم روى زمين، فاصله بسيار زيادى است، ولى امام مجتبى(عليه السلام) با يك برخورد صحيح و امر به معروف بجا و روئى گشاده، اين فاصله بلند را از بين برد.
ما هم بايد از اين برخورد درس بگيريم و توجّه داشته باشيم كه مخالفان ما دو دسته اند:
1ـ خطاكاران و كسانى كه بر اثر تبليغات مسموم و سوء، برخوردهاى ناشايست و غير مناسبى دارند، اين دسته را بايد با ملايمت و نرمى هدايت و راهنمايى كرد همانند آن مرد شامى كه تبليغات سوء او را دشمن اهل بيت كرده بود و از خطاكاران شده بود، و با برخورد مناسب امام، هدايت شد.
2ـ خرابكاران، يعنى كسانى كه دانسته و از روى علم و آگاهى مخالفت و دشمنى مى كنند. تساهل و تسامح و مدارا در اينجا بى معنى است، اينجا جاى برخورد قاطعانه و قدرتمندانه است.
شناخت و جدا سازى اين دو گروه و سپس برخورد مناسب با هر كدام، كار دقيق و ظريف و لازمى است.
پروردگارا ! به ما توفيق تسليم كامل در برابر تمام فرامين خودت را عنايت فرما و ما را در انجام فريضه مهم و مقدّس امر به معروف و نهى از منكر، آن گونه كه اسلام مى گويد، موفّق بدار.

 

منبع:آيات ولايت در قرآن،آيت الله العظمي ناصر مكارم شيرازي،تهیه و تنظیم: ابوالقاسم عليان نژادي، نشر موسسه تحقيقات و نشر معارف اهل البيت (ع)، 1382

 

 

 

نویسنده

Etemadi / اعتمادی

Etemadi / اعتمادی

نظر دادن

Please publish modules in offcanvas position.