اهل بیت

اهل بیت - شنبه, 21 ارديبهشت 1398 ساعت 01:52

چقدر از ساعت استفاده میکنید؟

زمان مقوله ای مهم درحیات بشر

یکی از مقوله های مهم درحیات بشر، مدیریت زمان هست. زمانی که درآن زندگی می کنیم مانند مکانی که در آن دوران عمر را سپری می کنیم از هویت خاص و با ارزشی برخوردار است که برای لحظه لحظه آن باید برنامه ریزی کرد و قدر شناخت.

 

اهل بیت - یکشنبه, 15 ارديبهشت 1398 ساعت 16:28

مهمان شدیم به ضیافت او....

«رَمَضانُ تَجَلّی وَ ابْتَسَمَ...»

رمضان تجلی کرد و تبسم نمود...

نمی دانم مصرع دوم این بیت شعر عربی چیست، اما همین مصرع زیبا و دلنواز معمولا در ابتدای ماه مبارک به ذهنم می اید و تا مدتی ورد زبانم می شود...

اهل بیت - چهارشنبه, 22 اسفند 1397 ساعت 16:28

رجب در نگاه ایت الله جوادی آملی

ماه رجب، ماه ارتباط با خدای متعال

حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی:
? بهترين راه براي رعايت تقواي الهي با فرا رسيدن ماه پر‌بركت رجب اين است كه ما اين حبل الله را حفظ بكنيم.

اهل بیت - دوشنبه, 13 اسفند 1397 ساعت 12:37

حکایت بازاری سبک مغز و عابر

مردی درشت استخوان و بلند قامت که اندامی ورزیده و چهره ای آفتاب خورده داشت و زد و خوردهای میدان جنگ یادگاری بر چهره اش گذاشته و گوشه ی چشمش را دریده بود، با قدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه می گذشت.

از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود؛او برای آن که موجب خنده ی رفقایش را فراهم کند، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد.
مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و التفاتی بکند، به راه خود ادامه داد.
همینکه دور شد یکی از رفقای مرد بازاری به او گفت: «هیچ شناختی که این مرد عابر که تو به او ، اهانت کردی که بود؟!»
- نه ، نشناختم! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر که هر روز از جلو چشم ما عبور می کنند؛ مگر این شخص که بود؟
-عجب! نشناختی!؟ این عابر، همان فرمانده و سپهسالا ر معروف ، مالک اشتر نخعی بود...
-عجب! این مرد ، مالک اشتر بود !؟؟ همین مالکی که دل شیر از بیمش آب می شود و نامش لرزه بر اندام دشمنان می اندازد!؟
-بلی مالک ، خودش بود.
-ای وای به حال من! این چه کاری بود که کردم! الان دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند. همین حالا می دوم و دامنش را میگیرم و التماس می کنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر کند.

به دنبال مالک اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد، کج کرد.
به دنبالش به مسجد رفت ، دید به نماز ایستاد؛
منتظر شد تا نمازش را سلام داد؛ رفت و با تضرع و لابه خود را معرفی کرد و گفت : « من همان کسی هستم که نادانی کردم و به تو جسارت نمودم.»
مالک: «ولی من به خدا قسم به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو ، زیرا فهمیدم تو خیلی نادان و جاهل و گمراهی؛ بی جهت به مردم آزار می رسانی! دلم به حالت سوخت...آمدم درباره ی تو دعا کنم و از خداوند هدایت تو را یه راه راست بخواهم. نه، من آنطور قصدی که تو گمان کرده ای درباره ی تو نداشتم.»

داستان هجدهم از کتاب داستان راستان جلد اول : «بازاری و عابر»

Please publish modules in offcanvas position.